همه چیز تمام شد اگر تعطیلات را همه چیز فرض کرده باشیم و البته زندگی تازه در راه است و همه چیز آغاز میشود اگر همه چیز را روزهای غیر تعطیل بنامیم. مدرسه، بچه ها، درس، زندگی، خیابانها، دودها، دم ها و ازدحام که چند روزی به تعطیلات رفته بود. هوا نفسی تازه کرده برای دوباره کثیف شدن و همگی با هم نفس کشیدیم این چند روز؛ نفسی عمیق.. و شکم ها پر شدند از صله ی رحم و اسکناس های نو دیگر نه از لای قرآن، که از لا به لای پول های کثیف جدا شدند و دست به دست و دوباره یقیناً چرک خواهند شد. سبزه ها پیش از آن که به هم بپیچند و گره بخورند پلاسیدند و سنبل های بنفش همه قهوه ای شدند. ماهی ها اما هنوز آب میخورند و از تکرار این واژه خسته نمیشوند..

تصمیم میگیرم به تکرار مکرراتی که زنده گی میبخشند. سعی دارم تازه باشم حتا اگر فردا بیدار شوم و ماهی ها را روی تنگ شناور ببینم. میخواهم سبز باشم اگرچه سبزه هایم هنوز به سیزده نرسیده زرد شده اند. میخواهم زندگی را هی با خودم تکرار کنم آنقدر که مجالی غیر از آن نداشته باشم..  

 

معشوق جان به بهار آغشته ی منی

تو شانه بزن

 


از همه بیشتر اختصارش را دوست دارم که نشان از روح بلند او دارد؛ روحی که در تک تک روزهای سردِ تمامی سالها ریشه کرده و در یکی از همبن روزها و عموماً تنها یکبار در سال، به هیئت مادی در می آید و به ما لبخند میزند و هر چه بیشتر خودش باشد خوش حالتر است..

آدم برفیِ امسال من، شخص بسیار محترمیست و خاصیتی شدیداً انسانی دارد. به قله ی کوه نگاه میکند همانجا که نور طلایی روز، نوک صخره ها را نارنجی کرده. او آرام خوابیده و با لبخندی گشاد همه را به خنده وامیدارد. حرارت پنهان در ذغال های نیم سوز نگاهش آدم را گرم میکند و بسیار خوش حال است از اینکه یک بینی واقعی دارد و هویجی در کار نیست..

او سال گذشته هم از گردن به بالا ظاهر شد البته کلاهش را هم آورده بود، کلاهی که بوی ته مانده های پاییز  میداد. امسال اما سرش بی کلاه است و ما توانسته ایم بخشی از موهای قهوه ای او را ببینیم..

چگونگی مواجهه ی من با آدم برفیِ سال بعد را  تنها خدا میداند و آدم های برفی..



دلم که هوای گاهی وقت هایت را میکند،
یاد گاه های دیگری از اوقاتت می افتم که دلم نمی خواهد

به یادهای گاه به گاه هم اعتباری نیست
همانطور که به تو
همانطور که به من اعتباری نبود

ومن تمام اعتبارهای دنیا را هر روز در بچه ها و در دروغ هاشان می بینم

و صاف میشود فُرم همه ی علامت های سؤالم
نقطه اش را نگه میدارم وتنها تعجب میکنم
وگاهی هم فقط نقطه میگذارم..

و تمام میشود

و آغاز میشود
همه چیز از سر خط
خطی که از میلیون ها نقطه تشکیل شده
نقطه های صمیمی

.                 .      .    .  ...................................
......................................

 

دوباره كه صبح شود همه چيز از سر گرفته خواهد شد؛ سري كه با تمام سرهاي دنيا فرق دارد و من كه

مدتيست سر به هوا شده ام، سرم را در دست هايم فشار ميدهم تا با فشار افكار داخلي مقابله كرده

باشم. سرازير ميشود فكرم به جاهاي باريك و تاريكي كه هرگز تا به حال نرفته است. آدمها حالت عجيبي

به خود ميگيرند و من كه سراسر سردرد شده ام، دلم ميخواهد كه سرم را در سطل زباله اي تخليه كنم و

نفس تازه اي بكشم و چيزهاي جالبتري را بردارم..

 

کودک یعنی آزادی،

یعنی نقاشیِ خارج از کادر..
.
.
.
اینو دیروز از آنیتای کلاس اولی یاد گرفتم

 

برای چه پشیمان باید بود؟

برای همه ی آنچه از دست رفته است؟

یا برای آنچه بدست آمدنی نبود؟

 و یا برای قصه ای که به پایانش رسیدیم و هیچکس درباره ی آغازش سخنی نگفت؟

..........

 

پ.ن: نادر ابراهیمی، بار دیگر شهری که دوست می داشتم، ص۱۰۲

 

شه ری ور

 

مورچه ها بدون اینکه من بخواهم می میرند و فکرم درگیر می شود

گربه های کسل، روی دیوار و آسمانی که از باریدن خسته شده

چه بوی پاییزی می دهد این هوا

درختان شهریوری برگ برگ می ریزند و می پوشند مورچه های مرده را

بوی خاک باران خورده ی همیشه مطلوب، در حال عبور است و شیار موزاییک ها، راه آب کرت بندی را میماند

اکنون تنها نان سنگک است که فضا را می شکند و عطرش آدم را از بیحالی به در می کند

صبر باید کرد..

 

 

اون شب که خدا اومد پایین نشست با هم حرف زدیم، کلی پشه ها رو دعا کردم که نقش جبرئیل رو برام بازی کردند. پشه هم برای من کفایت میکنه. خونی اَزم خورد گوارای وجودش؛ هر چند که کُشتمش اما چشمامو باز کرد ومن بیدار شدم..حالم به طرز عجیبی خوب بود. دلم میخواست همین طور تا صبح یکبند با خدا حرف بزنم..مقابلم نشسته بود، یکی اون میگفت دوتا من، دوتا اون میگفت ده تا من..اونقدر خوب بود که میخواستم تا آخر دنیا شب بماند..

 

بدون عنوان!

 

با تأخیر

امروز روز اول مدرسه بود روز اول مهر و من با بینهایت شوق که هیچ از بچه ها کم نداشت وارد کودکی شدم وارد مدرسه.. اما این بار نه پشت نیمکت که در پشت میز و روبروی نیمکت ها جایی در مقابل بچه ها.. نمیدانم که یک کودک با جثه ی آدم بزرگ ها میتواند معلم خوبی باشد برای بچه ها یا نه اما میدانم که من در آغاز راه کودکی به سر میبرم راهی بی نهایت فراخ که میشود هر بار و هر سال تکرارش کرد اگر و تنها اگر پذیرفته شوی در میان کودکان..

قدر پیمان های ابدی را بدانیم

 

یادش بخیر..دو سه سال پیش بود که اومده بود دانشگاه سوره دقیقاً یادم نیست فکر کنم بهار بود..چه شوق و ذوقی داشتیم از اینکه بدلکار سریال کبری 11 رو از نزدیک میدیدیم..چه انرژی فوق العاده ای تو حرفاش بود..این همه امید و انگیزه در وجود آدمی که از بهترین شرایط کاری و حرفه ای در آلمان دل کنده بود و به کشور خودش اومده بود، عجیب به نظر میرسید..آدمی بود که با تمام وجود میخواست به فرهنگ مملکتش خدمت کنه..دکتر آذری و آقای حجت الاسلامی هم بودند..در واقع این برنامه رو آقای حجت الاسلامی به همراه دانشجوهای مدیریت فرهنگی و هنری ترتیب داده بودند و ما بچه های انجمن علمی هم گزارش برنامه رو تهیه کردیم و گذاشتیم تو سایت ارگانون..چقدر خوشحال بودیم از اینکه انجمنمون با چه برنامه ی خوبی کارشو شروع کرده..از اون به بعد دیگه میدونستیم یک آدم حرفه ای ، باتجربه و تحصیل کرده، تو بخش جلوه های ویژه ی سینما داریم که تو دنیا کاراش مطرحه..من امروز صبح خبر فوت پیمان ابدی رو تو روزنامه خوندم..خیلی شکه شدم..انگار باورم نمیشد که یک طراح صحنه های اکشن ، خودش اسیر همین صحنه ها بشه..و باز هم مرگ در هنگام انجام وظیفه که نه، عشقبازی..

پیمان ابدی میماند..با همان صحنه های اکشنی که حتی بعد از بارها تماشا کردن، باز هم از فرط هیجان میخکوبشان میشویم..و لذت میبریم از همزیستی هیجان برانگیز هنر و خطر..

 گزارش های منتشر نشده ای از پیمان ابدی:

گفتگو با "پیمان ابدی" / طراح صحنه های اکشن
گفتگوی منتشر نشده ی فارس با "پیمان ابدی" درباره بدلکاری

می کوبد و می پاچد و می خیساند رگبار بهاری.. از انتهای آسمان آمده است؛ جایی نزدیک بهشت.. و من در مرکز شهر گریزان از سقف ها، احاطه شده ام از هرطرف و دوش می گیرم در متن اردیبهشت.. چه تازه ام اکنون با وجودی خیس از برکت..آنقدر این بازی را جالب به راه انداخته که خورشید را هم جذب می کند و چه خوب بازی ای.. آنقدر خوب که کم مانده رنگها هم در آسمان خاکستری شهر کمانه زنند.. فکرش را بکن! رنگین کمانی بر فراز برج ها، دودها و تیرهای آهن..

 

 

 

 چون ابر به نوروز رخ لاله بشست
برخیز و به جام باده کن عزم درست

کاین سبزه که امروز تماشاگه توست
فردا همه از خاک تو بر خواهد رست

"حکیم عمر خیام"

 

 

 

و حسين (ع) با همه هستي‌اش آمده است تا در محكمه جنايت تاريخ به‌ سود كساني كه هرگز شهادتي به سودشان نبوده است و خاموش و بي دفاع مي‌مردند، شهادت بدهد...

     حسین وارث آدم/ دکتر علی شریعتی

اینجا زمین است

و ما انسان

تعجب نکنید!

بوی خون می آید؟

بوی دود؟

خیالتان راحت..

از خانه ما نیست

بیایید تلوزیونمان را تماشا کنیم

مستند های خوبی پخش میکند این روزها..

اوه..راستی،

از عشق تازه ات چه خبر؟!

زیبایی

نمیدونم امشب تیک تاک رو دیدید یا نه.. گپ و گفتی راحت بود بین رامین حیدری فاروقی و آیدین آغداشلو. بحث بر سر زیبایی بود؛ چیستی زیبایی.. نتیجه صحبت ها برای من خیلی قشنگ بود.. خیلی قشنگ..در آخر آیدین آغداشلو کلامش را در یک جمله جمع بندی کرد؛ آنچه که به عنوان مفهوم زیبای در جان مرد نقاش ریشه گرفته است:
"مادرم، زیباترین زن دنیا بود..."

 

 

برگٍ بی درخت

 

 

                                            گر درختی از خزان بی برگ شد
                                           یا کرخت از سورتِ سرمای سخت

                                               هست امیدی که ابر فرودین
                                                برگها رویانَدَش از فر بخت.

                                           بر درخت زنده بی برگی چه غم؟
                                             وای بر احوالِ برگِ بی درخت!

                                                  *دکتر شفیعی کدکنی*

ده الارض

امروز روزِ دَه الارض بود. روز بیست و پنجم ماه ذی القعده. هیچ چیز در مورد فلسفه این روز نمیدانستم.. حتی اسمش هم غریب بود برایم.. دوست جدیدم زهرا، برایم گفت از این روز و از اینکه چقدر خوب است اگر روزه بگیریم در چنین روزی.. فلسفه مبارک بودن امروز، برایم بسیار جالب بود و بینهایت مقدس.ای کاش زودتر میدانستم درباره اش..
ده الارض، روزیست که در اثر طوفان، آب تمام زمین را گرفته و زمین گلوله ایست با روکشی از جنس آب؛ معلق در فضا و نوح و نوحیان، که تنها جنبندگانند بر روی زمین، متحیر از نهایت اقتدار ممکن..تا چشم کار میکند آب است و آب؛ حتی در تمام جاهایی که چشم کار نمیکند نیز.. اما از آنجایی که آدم، وارث میخواهد هنوز، در این روز سراسر آبی و پیوسته به آسمان، به ناگاه خداوند خواست که زمین به کنه خویش بازگردد و به ذاتش که از خاک است.. پس خشکی پدیدار شد از آنجایی که او تصمیم داشت، خانه اش را بنا کند درآن بعدها..و خداوند کمک کرد به زمین، تا تمام آبهای اضافی را سر بکشد..
این بود که او
خواست و ما دوست شدیم با خاک دوباره..

مرگ مجازی

یه مدتیه که یه موضوع به ظاهر نه چندان مهم، فکرمو مشغول کرده:
اینجا اگه کسی بمیره از کجا میشه فهمید؟ لابد میگید بفهمیم که چی بشه..خب اتفاق خاصی برای ما زنده ها نمی افته فقط دیگه نمیتونیم از قلم خوب اونایی که هر روز بهشون سر میزنیم، لذت ببریم و یا از مطالب بروزشون استفاده کنیم .. البته اگر واقعاً در دنیای حقیقی مرده باشن..اینه که هر وقت به وبلاگی سر میزنم که چند روزه آپ نشده٬ یهو این فکر مسخره! به سراغم میاد که نکنه این وبلاگ دیگه هیچوقت فعال نباشه..اونم نه به خاطر بحث فیلترینگ و یا حال نکردن برای نوشتن٬ پیش خودم میگم نکنه یه وقت مرده باشه نویسندش؟ اون وقته که دلم براش تنگ میشه..خیلی تنگ..برمیگردم مطلب قبلیهاشو  نگاه میندازم و دعا میکنم که اینطور نباشه و بازم بنویسه..بهتر از همیشه..
مسخرست نه؟ 

 

امنیت و آرامش

امروز صبح مسیرم سمت انقلاب، ضلع شرقی دانشگاه بود. رفتم و کارم را انجام دادم و برگشتم به سمت انقلاب و کتابفروشی ها. مثل یک انسان با فرهنگ پشت چراغ عابر ایستادم تا سبز بشود. همینکه ایستاده بودم، بنزهایی مشکی شبیه ماشین های گشت نیروی انتظامی نظرم را جلب کرد. ابتدا فکر کردم جایی، یا دانشگاهی شلوغ شده و نوعی حس هیجان آمیخته با ترس و کنجکاوی من را فرا گرفت؛ اما پیش خود گفتم حتی اگر انقلاب هم شده باشد، این تعداد ماشین گشت، آن هم به رنگ مشکی، بسیار سؤال برانگیز است.. پس از عبور چیزی نزدیک به دویست سیصد تا بنز مشکی، با کمک افسر پلیس مردم از خیابان رد شدند؛ آن هم به حالت دویدن. به گمانم اگر کسی جا میماند، این بنزها به صورت قطاری از رویش رد میشدند. اضطراب را میشد کاملاً در رفتار و گفتار افسر پلیس حس کرد.. خلاصه از خیابان رد شدم و با اندکی پرس و جو، متوجه شدم که چهره نظامی شهر، به شلوغ شدن سیاسی جایی ارتباط ندارد. این ماشیها به همراه تعداد زیادی نمیدانم تویوتا بود یا هیوندا یا شاید هم پرادو، و به همراه بسیاری از سربازان چریکی، با آخرین سرعت به سمت میدان امام حسین میرفتند و در خیابان ولیعصر هم رویت شده بودند؛ چراکه امروز روز رزمایش بزرگ امنیت و آرامش بود.. من مسیرم را تا ایستگاه بی آر تی ادامه دادم و به سختی خودم را به آخر صف اولین ایستگاه مربوط به خانمها رساندم؛ جایی حدود وسط خیابان و با تمام وجود، نزدیکی فرهنگی یمان را با هند و پاکستان احساس کردم. البته در مترو نیز این حس بارها به من دست داده..ماشین های نظامی ای که از لاین تندرو با سرعت عبور میکردند، توجه همگان را به خود جلب کرده بود و همه بلااستثنا، از وقتشان میگفتند که در حال تلف شدن بود و با حالتی بسیار متعجب، مبهوت چهره متفاوت شهر شده بودند. اتوبوسها همه با هم همراه و همصدا، در ترافیک عجیب مرکر شهر، از چپ و راست به هم پیچیده و بی آر تی ها یکی در میان از خط بیرون زده بودند و امروز صبح، بیش از همه روزها، چیزی به اسم اتوبوس تند رو مفهومی نداشت.. بالاخره و با هر زحمتی که بود، نوبت به من رسید و سوار اتوبوس شدم و به همراه اتوبوس و هم اتوبوسیها، وارد پیچیدگی های خارج از لاین شدیم؛ همدرد با ماشین ها و اتوبوس های خسته..من بسیار خوشحال بودم از اینکه دو ایستگاه بعد پیاده میشدم اما اکثر چشمها دائماً به ساعتها بود و نوعی اضطراب و عصبانیت مردم را فراگرفته بود. همه با هم راجع به وضعیت امروز شهر حرف میزدند و همهمه ای بود...

روز، روز عجیبی بود..روز امنیت و آرامش!

ناخود آگاه یاد سفر اخیر دکتر احمدی نژاد به جنوب افتادم. که آمبولانس حامل زن باردار در ترافیک ناشی از استقبال، گیر کرد و بچه بیچاره در آمبولانس به دنیا آمد و نامش را محمود نهادند!    

پس ما اینک او را وداع و بدرود میگوییم، در حالی که فراق و هجرانش برای ما سنگین است و روی بر تافتنش از ما، برا ی ما غمبار و وحشتزا و هراس انگیز است و بر عهده ما پیمان ناگسستنی، و حرمت شایسته پاسداشت، و حقی که ادایش لازم است میباشد و از آن جهت است که میگوییم :

سلام بر تو ای بزرگترین ماه خدا! و ای عید اولیا و دوستان خدا!
سلام بر تو ای ارزشمندترین اوقاتی که با ما همنشین بودی! و ای بهترین ماه در روزها و ساعتها!
سلام بر تو ای ماهی که در تو برآورده شدن آمال و آرزوها نزدیک شد! و اعمال و کارها در آن منتشر گشت.
سلام بر تو ای دوست و همراهی که بودنش ارجمند و نبودنش دردآور و مصیبت بار است و ای نقطه امیدی که فراق و جدایی او رنج آور و دردناک است.
سلام بر تو ای همدمی که چون رو کرد و آمد، با ما انیس و مونس گشت، پس موجب شاذی شد. و وقتی از پیش ما رفت، در ما هراس و وحشت انداخت، پس سپری گشت.
سلام بر تو که وداع و بدرود ما نه از روی خستگی و ترک روزه اش و نه از سر دلتنگی ملامت است...
.
.
.
خدایا! پس حمد و سپاس از آن توست در حالی که به بدیها اقرار میکنیم و به سهل انگاری اعتراف داریم و برای تو در دلمان، ندامت واقعی و بر زبانمان عذر راستین داریم. پس با این همه تقصیر و کوتاهی که داریم به ما مزد و پاداشی عطا فرما که بوسیله آن به فضیلت های دلخواه از دست رفته، دست یابیم و از انواع ذخایری که مورد حرص و طمع میباشد، به عنوان عوض دریافت نماییم...
.
.
.


*دعای وداع با ماه رمضان / صحیفه سجادیه*

                      
                            هشتصدمین زادروز تولد مولانا جلال الدین محمد بلخی مبارک

 

از دفتر سوم مولانا:

             آن یکی "الله" میگفتی شبی              

تا که شیرین میشد از ذکرش لبی

گفت شیطان: "آخر ای بسیار گو!

این همه الله را لبیک کو؟

می نیاید یک جواب از پیش تخت

چند الله میزنی با روی سخت؟ "

او شکسته دل شد و بنهاد سر

دید در خواب او خِضِِر را در خُضَر*

گفت: "هین! از ذکر چون وامانده ای؟

چون پشیمانی از آن کِش خوانده ای؟ "

گفت: "لبیکم نمی آید جواب

زآن همی ترسم که باشم ردِ باب"

گفت: "آن الله تو لبیک ماست

وآن نیاز و درد و سوزت پیک ماست

حیله ها و چاره جویی های تو

جذبِ ما بود و گشاد این پای تو

ترس و عشق تو کمند لطف ماست

زیر هر یارب تو لبیک هاست"

جان جاهل زین دعا جز دور نیست

زآنکه یارب گفتنش دستور نیست

بر دهان و بر دلش قفل است و بند

  تا ننالد با خدا وقت گزند  


*خِضِر: خضر پیامبر/ خُضَر: سبزه زارها        

سعدیا مرد نکونام نمیرد هرگز

بر سر در سازمان ملل متحد چه خوش نوشته اند و چه زیبا گفته است استاد مسلم زبان و ادب پارسی٬ سعدی شیراز که:
بنی آدم اعضای یکدیگرند                           که در آفرینش ز یک گوهرند
چو عضوی به درد آورد روزگار                       دگر عضوها را نماند قرار
تو کز محنت دیگران بی غمی                     نشاید که نامت نهند آدمی
اول اردیبهشت (۶۵۶ه ق) ٬ روزی که شیخ اجل همگام با بهشت طبیعت٬قدم در راه بوستان و گلستانی ابدی نهاد٬ بلاشک روزی ستودنیست.
گل همین پنج روز و شش باشد                 وین گلستان همیشه خوش باشد
نیک بنگریم درمیابیم که سعدی شیراز٬به همه ی زمانها و همه ی مکانها متعلق است.چرا که او پرچمدار بحق اخلاق گرایی و انسان مداریست و آوازه ی جهانی سخن شیرین سعدی از همین روست.
پاس می داریم این روز بزرگ را و به یادش از بوستانش ورقی می بریم:

همه عمر برندارم سر از این خمار مستیتو نه مثل آفتابی که حضور و غیبت افتدچه حکایت از فراقت که نداشتم ولیکننظری به دوستان کن که هزار بار از آن بهدل دردمند ما را که اسیر توست یارانه عجب که قلب دشمن شکنی به روز هرجابرو ای فقیه دانا به خدای بخش ما رادل هوشمند باید که به دلبری سپاریچو زمام بخت و دولت نه به دست جهد باشدگله از فراق یاران و جفای روزگاران که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستیدگران روند و آیند و تو همچنان که هستیتو چو روی باز کردی در ماجرا ببستیکه تحیتی نویسی و هدیتی فرستیبه وصال مرهمی نه چو به انتظار خستیتو که قلب دوستان را به مفارقت شکستیتو و زهد و پارسایی من و عاشقی و مستیکه چو قبله ایت باشد به از آن که خود پرستیچه کنند اگر زبونی نکنند و زیردستینه طریق توست سعدی کم خویش گیر و رستی