آلستار
این من هستم، دختر زیبای آینه ها. آب هم همین را میگوید و هر چیز شفافی نیز. رنگ ها برآنند
تا نشانم دهند و من میتوانم که تمامشان را در خود بریزم..
همه ی دخترها دست بکار شدند. با دقت به هم نگاه میکردند و سؤال های بسیاری داشتند که
جوابهای دقیقی را میطلبید. آرینا کلی فکر کرد تا از بین مشکی و قهوه ای تیره، مشکی را برای
موهایش انتخاب کند درحالی که موهای آرینا از مشکی کمی قهوه ای تر بود. آزادی در دنیای
کاغذ چون همیشه جریان داشت بطوریکه حِلمای کوچک، ادامه ی موهای بلندش را در پشت
صفحه کشیده بود. هلیای تپل، لاغر بود و خال درشت و زیبای روی پیشانی روناک، محو شده
بود. سارینا دامنی از رنگین کمان به تن داشت و آتنا تمام وجودش سبز شده بود. آلما در چمنزار
سیر میکرد و فاطمه در اعماق دریا کنار ماهیها. شیده، مسافر کوچولوی کلاس که تنها یک
شالگردن کم دارد، حیواناتی را در پشت بوته های کاغذی اش پنهان کرده بود؛ کسی چه میداند
شاید در آن میان روباهی بود که منتظر رسیدن ساعت چهار بعدازظهر است.. مهتاب شدیداً
مشغول رنگ آمیزی پاهایش بود؛ چهارتا پا و دو جفت کتونی آلستار. و من از حیرت هر دو پایم
سست شده بود..او معتقد است که دوتا پا برای بچه ی کوچکی مثل او کم است و در واقع یک
بچه با چهارتا پاراحت تر راه میرود! بسیار تلاش کردم تا مهتاب را متقاعد کنم که درست است
چهارتا پا محکم است برای ایستادن - دقیقاً مثل چهارپایه – اما با دو پا خیلی سریعتر میشود
حرکت کرد و دوید. او چیزی نگفت درحالی که داشت کفش پای چهارمش را رنگ میکرد اما
یقین دارم که در همان لحظه، تصویر یک اسب در ذهنش مجسم شد که با نهایت سرعت در حال
دویدن است. و من مستأصل بودم..
مهتاب عزیزم، خداوند تمام نعمتش را به ما موجودات دوپا بخشید و به جای آن دو پای دیگر، به
ما عقل داد فکر داد قلب داد مهربونی داد و کلی چیزهای دیگر..