مهره های رنگی

 

مثل همیشه با عجله مثل همیشه دیر و مثل همیشه هیجان ممتد رسیدن. پله ها را با آخرین توان بالا میروم نفس نفس میزنم و اتوبان از زیر پاهایم عبور میکند کوهستانِ خاکستری محکم  روبرویم ایستاده لحظه ای پایین را نگاه میکنم پسر بچه ی افغانی است که دامنم را گرفته دستمال جیبی می فروشد و التماس میکند و آن دورتر نزدیک پله های فرود دخترک زیبای چشم بادامی با موهای لختِ روی صورتش بدو بدو به سمتم می آید خیره به چیزیست انگار که پشیمان شده باشد یا به فکری عمیق فرو رود بی هوا خشکش میزند رد نگاهش را میگیرم و به دستانم میرسم مچ دست چپ و دستبندی سرشار از مهره های رنگی و رد میشوم دخترک هم.. همیشه دیر است همیشه باید دوید همیشه باید منتظر تاکسی بود رد میشوم با فکری که روی پل جا گذاشتمش میخواهم برگردم نه! دیر است دستبند را در میاورم مردد می ایستم می خواهم برگردم نمیدانم خشکم زده دیر است حس میکنم که پاهایم راه میروند  از دخترک دور میشوم از خودم نیز.. همیشه دیر است..

بدون عنوان!

 

با تأخیر

امروز روز اول مدرسه بود روز اول مهر و من با بینهایت شوق که هیچ از بچه ها کم نداشت وارد کودکی شدم وارد مدرسه.. اما این بار نه پشت نیمکت که در پشت میز و روبروی نیمکت ها جایی در مقابل بچه ها.. نمیدانم که یک کودک با جثه ی آدم بزرگ ها میتواند معلم خوبی باشد برای بچه ها یا نه اما میدانم که من در آغاز راه کودکی به سر میبرم راهی بی نهایت فراخ که میشود هر بار و هر سال تکرارش کرد اگر و تنها اگر پذیرفته شوی در میان کودکان..