کودک یعنی آزادی،

یعنی نقاشیِ خارج از کادر..
.
.
.
اینو دیروز از آنیتای کلاس اولی یاد گرفتم

سر بزرگ



مداد آبی پررنگ را بر داشت و در بالای صفحه یک خدای کوچک کشید. سبیل هم گذاشت اما بدون رنگ و

سه تا خورشید زرد هم در سمت راستش. شیده مسخره اش کرد و گفت خدا که سبیل ندارد. ریحانه که

خدا را مرد میدانست، از موضع خود در اثبات حقانیت خدای دور سرمه ای اش اینطور دفاع کرد که خدا

بالاست دیگه! تو آسمون. و همین برای خدا بودن خدای او کافی بود. اما شیده قانع نمیشد. از نظر

او سر 
 خدا بسیار بزرگتر باید می بود. شیده معتقد است که اگر همه ی بچه های کلاس و همه ی بچه

های مدرسه و همه ی آدمهای خیابان وهمه ی آدمهای شهر و همه ی آدمهای کشور و همه ی آدمهای

کشور های دیگر و همه ی آدمهای سیاره های دیگر، کله های خود را به هم بچسبانند، تازه میشود

اندازه ی سر خدا ... و در همین لحظه بود که ریحانه، شیده و کیانا کله های خود را به هم چسباندند؛

خنده ای سر دادند و بازی تمام شد ...

شیده شهر قارچی اش را رنگ میزد، کیانا تابلو های ورود ممنوع را یک به یک در خیابان کاغذی اش می

کاشت و ریحانه مشغول کار بر روی زمین خدا بود ...