اون شب که خدا اومد پایین نشست با هم حرف زدیم، کلی پشه ها رو دعا کردم که نقش جبرئیل رو برام بازی کردند. پشه هم برای من کفایت میکنه. خونی اَزم خورد گوارای وجودش؛ هر چند که کُشتمش اما چشمامو باز کرد ومن بیدار شدم..حالم به طرز عجیبی خوب بود. دلم میخواست همین طور تا صبح یکبند با خدا حرف بزنم..مقابلم نشسته بود، یکی اون میگفت دوتا من، دوتا اون میگفت ده تا من..اونقدر خوب بود که میخواستم تا آخر دنیا شب بماند..
+ نوشته شده در دوشنبه ۳۱ مرداد ۱۳۹۰ ساعت 0:17 توسط سوده
|