امنیت و آرامش
امروز صبح مسیرم سمت انقلاب، ضلع شرقی دانشگاه بود. رفتم و کارم را انجام دادم و برگشتم به سمت انقلاب و کتابفروشی ها. مثل یک انسان با فرهنگ پشت چراغ عابر ایستادم تا سبز بشود. همینکه ایستاده بودم، بنزهایی مشکی شبیه ماشین های گشت نیروی انتظامی نظرم را جلب کرد. ابتدا فکر کردم جایی، یا دانشگاهی شلوغ شده و نوعی حس هیجان آمیخته با ترس و کنجکاوی من را فرا گرفت؛ اما پیش خود گفتم حتی اگر انقلاب هم شده باشد، این تعداد ماشین گشت، آن هم به رنگ مشکی، بسیار سؤال برانگیز است.. پس از عبور چیزی نزدیک به دویست سیصد تا بنز مشکی، با کمک افسر پلیس مردم از خیابان رد شدند؛ آن هم به حالت دویدن. به گمانم اگر کسی جا میماند، این بنزها به صورت قطاری از رویش رد میشدند. اضطراب را میشد کاملاً در رفتار و گفتار افسر پلیس حس کرد.. خلاصه از خیابان رد شدم و با اندکی پرس و جو، متوجه شدم که چهره نظامی شهر، به شلوغ شدن سیاسی جایی ارتباط ندارد. این ماشیها به همراه تعداد زیادی نمیدانم تویوتا بود یا هیوندا یا شاید هم پرادو، و به همراه بسیاری از سربازان چریکی، با آخرین سرعت به سمت میدان امام حسین میرفتند و در خیابان ولیعصر هم رویت شده بودند؛ چراکه امروز روز رزمایش بزرگ امنیت و آرامش بود.. من مسیرم را تا ایستگاه بی آر تی ادامه دادم و به سختی خودم را به آخر صف اولین ایستگاه مربوط به خانمها رساندم؛ جایی حدود وسط خیابان و با تمام وجود، نزدیکی فرهنگی یمان را با هند و پاکستان احساس کردم. البته در مترو نیز این حس بارها به من دست داده..ماشین های نظامی ای که از لاین تندرو با سرعت عبور میکردند، توجه همگان را به خود جلب کرده بود و همه بلااستثنا، از وقتشان میگفتند که در حال تلف شدن بود و با حالتی بسیار متعجب، مبهوت چهره متفاوت شهر شده بودند. اتوبوسها همه با هم همراه و همصدا، در ترافیک عجیب مرکر شهر، از چپ و راست به هم پیچیده و بی آر تی ها یکی در میان از خط بیرون زده بودند و امروز صبح، بیش از همه روزها، چیزی به اسم اتوبوس تند رو مفهومی نداشت.. بالاخره و با هر زحمتی که بود، نوبت به من رسید و سوار اتوبوس شدم و به همراه اتوبوس و هم اتوبوسیها، وارد پیچیدگی های خارج از لاین شدیم؛ همدرد با ماشین ها و اتوبوس های خسته..من بسیار خوشحال بودم از اینکه دو ایستگاه بعد پیاده میشدم اما اکثر چشمها دائماً به ساعتها بود و نوعی اضطراب و عصبانیت مردم را فراگرفته بود. همه با هم راجع به وضعیت امروز شهر حرف میزدند و همهمه ای بود...
روز، روز عجیبی بود..روز امنیت و آرامش!
ناخود آگاه یاد سفر اخیر دکتر احمدی نژاد به جنوب افتادم. که آمبولانس حامل زن باردار در ترافیک ناشی از استقبال، گیر کرد و بچه بیچاره در آمبولانس به دنیا آمد و نامش را محمود نهادند!