برای چه پشیمان باید بود؟
برای همه ی آنچه از دست رفته است؟
یا برای آنچه بدست آمدنی نبود؟
و یا برای قصه ای که به پایانش رسیدیم و هیچکس درباره ی آغازش سخنی نگفت؟
..........
پ.ن: نادر ابراهیمی، بار دیگر شهری که دوست می داشتم، ص۱۰۲
برای چه پشیمان باید بود؟
برای همه ی آنچه از دست رفته است؟
یا برای آنچه بدست آمدنی نبود؟
و یا برای قصه ای که به پایانش رسیدیم و هیچکس درباره ی آغازش سخنی نگفت؟
..........
پ.ن: نادر ابراهیمی، بار دیگر شهری که دوست می داشتم، ص۱۰۲
می شد اتفاق بیفتد.
بایست اتفاق می افتاد.
زودتر اتفاق افتاد. دیرتر.
نزدیک تر. دورتر.
برایت اتفاق نیفتاد.
زنده ماندی به خاطر اینکه اولین نفر بودی.
زنده ماندی به خاطر اینکه آخرین نفر بودی.
به خاطر اینکه تنها بودی. به خاطر آدمها.
به خاطر اینکه چپ رفتی. به خاطر اینکه راست رفتی.
به خاطر اینکه باران گرفت. به خاطر اینکه سایه شد.
به خاطر اینکه آفتاب شد.
شانس آوردی- که آنجا جنگلی بود.
شانس آوردی- که آنجا درختی نبود.
شانس آوردی- که یک شن کش، یک قلاب، یک تیرچه، یک بیل، یک چهارچوب در، یک چرخش، یک نیم ساعت، یک لحظه...
شانس آوردی- که درست همان موقع الوار توی آب شناور بود.
روی همین اصل، به خاطر اینکه، با وجود اینکه، به رغم اینکه.
راستی چه می شد اگر دستی، پایی
به قاعده یک سانت، به قاعده ی یک تار مو
آن طرف تر از یک اتفاق شوم؟
خب حالا که اینجایی! هنوز حیران آن گریختنی، در رفتنی
آن رَستنی
آن تعویقِ مرگی؟
یک سوراخ توی تور جُستی و جَستی؟
گوش کن!
ببین قلبت چطور توی سینه ام می زند.
.
.
.
پ.ن1- شاعر: ویسواوا شیمبورسکا ..متولد 1923 در لهستان
مترجم: محمدرضا فرزاد
پ.ن2- خانم ویسواوا که تصویرگر کتاب کودک هم هست، در سال 1996 نوبل ادبیات گرفته.
گلهای تازه در اومده ی باغچه ی روبرو رو که نگاه می کردم، انگار
دورش می پیچید با اون برگهای لوبیایی و تاب می خورد. می رقصید
چرخ می زد و موسیقی می رفت و ما رو با خودش می برد. چه
هماهنگی عجیبی بود میان او و گلهای ریز قرمز و آهنگی که از ما
بود..نگین، تولد امسال منو سبز کرد خواسته یا ناخواسته؛ با اون
گوشواره های همیشه بازیگوشش که به آدم لبخند می زنن..مثل همیشه
که اون هست، زندگی به من هجوم آورد و باور کردم که باید زنده شد
از نو..
مورچه ها بدون اینکه من بخواهم می میرند و فکرم درگیر می شود
گربه های کسل، روی دیوار و آسمانی که از باریدن خسته شده
چه بوی پاییزی می دهد این هوا
درختان شهریوری برگ برگ می ریزند و می پوشند مورچه های مرده را
بوی خاک باران خورده ی همیشه مطلوب، در حال عبور است و شیار موزاییک ها، راه آب کرت بندی را میماند
اکنون تنها نان سنگک است که فضا را می شکند و عطرش آدم را از بیحالی به در می کند
صبر باید کرد..