اون شب که خدا اومد پایین نشست با هم حرف زدیم، کلی پشه ها رو دعا کردم که نقش جبرئیل رو برام بازی کردند. پشه هم برای من کفایت میکنه. خونی اَزم خورد گوارای وجودش؛ هر چند که کُشتمش اما چشمامو باز کرد ومن بیدار شدم..حالم به طرز عجیبی خوب بود. دلم میخواست همین طور تا صبح یکبند با خدا حرف بزنم..مقابلم نشسته بود، یکی اون میگفت دوتا من، دوتا اون میگفت ده تا من..اونقدر خوب بود که میخواستم تا آخر دنیا شب بماند..

 

 

ذهنم به تاریخ رفت و سریع به حیاط دویدم تا که آسمان را تماشا کنم اما همان ساختمان چهار طبقه باز هم مقابلم ایستاد همان ساختمان آجر سه سانتی. باز هم نتوانستم باز هم نشد.. اینکه چیزی دید آدم را مسدود میکند بد است آنهم از نوع ساختمان و از آن بدتر، از نوع بدغواره اش.. تا آنجا که میشود ماه کامل را نباید از دست داد.. دلم آسمان میخواست و حیاط ما کوچک بود. کاش می شد که به خیابان زد..

 

حاشیه

 

گُلی سه پَر؛ دور تا دورش سرخ با برگ دانه های آبی. لابه لای پرزها را

میگردم تا شبیه اش را پیدا کنم؛ تقارن اینجا معنا نمیدهد. این گلبرگ های

دور قرمز مدتهاست که گوشه ی اتاق افتاده اند و اسلیمی هایی سرمه ای

احاطه شان کرده است. به حاشیه میروم؛ جاده های کناره را میگیرم و طی

میکنم و ترمزی به ناگهان؛ در مقابل کودکی، می ایستم..چوبی از حصیر لازم

است و حیواناتی کوچک از پلاستیک و همبازی ای از جنس روزگاران

گذشته. تنها یک ماشین بنز طرحِ قدیم مانده برایم..چادری میزنم و داخل

میشوم؛ همه جا تاریک است گویی زندگی مدتهاست که از اینجا رفته.

سکوت میگوید که باید گذشت پس ماشین را آتش میکنم و به راه می

اُفتم..تمام گلهای سه پرِ دور قرمز را برانداز میکنم جاده را دور میزنم به

تمامی و محیط کامل میشود؛ بنزین تمام میشود و من می ایستم .. 

 

 

اگر حال خوب رو بشه تعریف کرد، من اینطوری وصفش می کنم:

خوشحال باشی بدون اینکه واقعاً بدونی چرا اما از ته دل یه چیزی به تو بگه که دلیل این خوشحالی اونقدر بزرگه که تو یِ آدم در بهترین حالتت هم نمی تونی درکش کنی. اون موقع است که هِی راه میرم بالا میرم پایین میام کتابارو میبینم چک میکنم اَلَکی ورق می زنمشون میشینم پای تلوزیون..همه رو جدی میگیرم مامان بابا دوستام کتابا حرفا عشقا..اون وقت زندگی مو خیلی دوست دارم. راه میرم و با خودم صحبت میکنم با خدا هم حرف میزنم؛ اینقدر با هم دوست میشیم این جور مواقع که همه بهمون حسودی میکنن اگه بفهمن..الانم یکی از همون لحظه هاست..     

 

 

 

 

سلام