دوباره كه صبح شود همه چيز از سر گرفته خواهد شد؛ سري كه با تمام سرهاي دنيا فرق دارد و من كه
مدتيست سر به هوا شده ام، سرم را در دست هايم فشار ميدهم تا با فشار افكار داخلي مقابله كرده
باشم. سرازير ميشود فكرم به جاهاي باريك و تاريكي كه هرگز تا به حال نرفته است. آدمها حالت عجيبي
به خود ميگيرند و من كه سراسر سردرد شده ام، دلم ميخواهد كه سرم را در سطل زباله اي تخليه كنم و
نفس تازه اي بكشم و چيزهاي جالبتري را بردارم..
+ نوشته شده در شنبه ۱۲ آذر ۱۳۹۰ ساعت 20:30 توسط سوده
|