برف خوره
یک مشت برف تمیز بر میدارد و می خورد، مشتی دیگر گلوله میکند در کلاه میزد و به سر میکند آن را. جیب هایش هم از دو طرف سنگینی می کنند. به سراغ کیفش می رود؛ کیف خوردنی ها، هنوز جا دارد برای پر کردن. دیر است و باید شتاب کرد. همه سوار اتوبوس شده اند و دارند ما را صدا میزنند. من گلویم را پاره می کنم از دور و او جواب نمی دهد و با سرعتی مثال زدنی، می روبد.. انگار که سمعکش خیس خورده است در هیاهوی گوله های برف..