برف خوره


یک مشت برف تمیز بر میدارد و می خورد، مشتی دیگر گلوله میکند در کلاه میزد و به سر میکند آن را. جیب هایش هم از دو طرف سنگینی می کنند. به سراغ کیفش می رود؛ کیف خوردنی ها، هنوز جا دارد برای پر کردن. دیر است و باید شتاب کرد. همه سوار اتوبوس شده اند و دارند ما را صدا میزنند. من گلویم را پاره می کنم از دور و او جواب نمی دهد و با سرعتی مثال زدنی، می روبد.. انگار که سمعکش خیس خورده است در هیاهوی گوله های برف..

ستاره

 

برچسب ستاره را به دفتر مشقش میزند

و در دلش قند آب میشود

انگار که تمام آسمان را هدیه گرفته باشد

دفتر را میبندد

و با لبخندی که ریشه در خیالاتش دارد، گاز محکمی میزند به سیب 

و به راه می افتد

عطر سیب تمام کلاس را میگیرد

و ما چشمهامان را می بندیم..

گچ درسته ای بر میدارم 

میشکنم

و با رنگ زرد بسم الله تازه ای مینویسم

روی برمیگردانم

و آنها را میخکوب به تخته می بینم 

ما تمام آن زنگ را با هم تفریح میکنیم

و خوراکی میخوریم..

 

 

برگه های آ4 را قسمت میکنم، باز هم کم آمده. به ناچار از کیمیا اجازه میگیرم تا از روی برگه هایی که پیشم دارد، 2 تا بردارم و به بچه ها بدهم..نگاهی به کاور برگه هایش می اندازد. کم شده اند. صورتش در هم میرود و او بسیار دیدنیست در این حالت..

_ خانوم، دیگه از برگه های من به هیچکی ندین، به خودم هم ندین!

حسابی در فکر فرو رفته. چند دقیقه ای را در این حالت می گذراند. دوباره پیشم می آید انگار که تصمیم جدیدی گرفته باشد:

_ خانوم ولی اگه خودمون برگه خواستیم، از برگه های خودمون به خودمون بدین ولی اگه بچه های دیگه خواستن به اونا ندین، باشه؟ ..

 

پ.ن- کیمیا اینا کلاس اولن

اتاق روشن

 

چشمان درشتش را میتوانم پشت سرم احساس کنم و دست کوچکی را که انگار

 چند دقیقه ایست که بالا رفته. هستی به مشکلی برخورده اما اصول را نمی شکند؛

 قوانین کلاس را میگویم..مثل اینکه در اتاقش اشتباهی رخ داده، حواسش نبوده و روی

 دیوار اتاق خورشید کشیده، آنقدر نورانی که نمیشود پاکش کرد..این را میگوید،

 خیالش راحت میشود و به سرعت با مداد قهوه ای پررنگ روی کاغذ میرود پیش از آن

 که من سر میزش برسم..کارش را نگاه میکنم و یک آن تمام مسائل ریز و درشت

 دنیا برایم حل میشود..هستی چیز سختی نیست، چیز بغرنجی نمیتواند باشد، نباید

 باشد، نمیخواهیم که باشد..مربعی به دور خورشید که با یک علامتِ به اضافه،

 به چهار قسمت مساوی تقسیم شده  .

 

آلستار

 

این من هستم، دختر زیبای آینه ها. آب هم همین را میگوید و هر چیز شفافی نیز. رنگ ها برآنند

تا نشانم دهند و من میتوانم که تمامشان را در خود بریزم..

همه ی دخترها دست بکار شدند. با دقت به هم نگاه میکردند و سؤال های بسیاری داشتند که

جوابهای دقیقی را میطلبید. آرینا کلی فکر کرد تا از بین مشکی و قهوه ای تیره، مشکی را برای

موهایش انتخاب کند درحالی که موهای آرینا از مشکی کمی قهوه ای تر بود. آزادی در دنیای

کاغذ چون همیشه جریان داشت بطوریکه حِلمای کوچک، ادامه ی موهای بلندش را در پشت

صفحه کشیده بود. هلیای تپل، لاغر بود و خال درشت و زیبای روی پیشانی روناک، محو شده

بود. سارینا دامنی از رنگین کمان به تن داشت و آتنا تمام وجودش سبز شده بود. آلما در چمنزار

سیر میکرد و فاطمه در اعماق دریا کنار ماهیها. شیده، مسافر کوچولوی کلاس که تنها یک

شالگردن کم دارد، حیواناتی را در پشت بوته های کاغذی اش پنهان کرده بود؛ کسی چه میداند

شاید در آن میان روباهی بود که منتظر رسیدن ساعت چهار بعدازظهر است.. مهتاب شدیداً

مشغول رنگ آمیزی پاهایش بود؛ چهارتا پا و دو جفت کتونی آلستار. و من از حیرت هر دو پایم

سست شده بود..او معتقد است که دوتا پا برای بچه ی کوچکی مثل او کم است و در واقع یک

بچه با چهارتا پاراحت تر راه میرود! بسیار تلاش کردم تا مهتاب را متقاعد کنم که درست است

چهارتا پا محکم است برای ایستادن - دقیقاً مثل چهارپایه – اما با دو پا خیلی سریعتر میشود

حرکت کرد و دوید. او چیزی نگفت درحالی که داشت کفش پای چهارمش را رنگ میکرد اما

یقین دارم که در همان لحظه، تصویر یک اسب در ذهنش مجسم شد که با نهایت سرعت در حال

دویدن است. و من مستأصل بودم..

مهتاب عزیزم، خداوند تمام نعمتش را به ما موجودات دوپا بخشید و به جای آن دو پای دیگر، به

ما عقل داد فکر داد قلب داد مهربونی داد و کلی چیزهای دیگر..      

لیقه

 

وقتی جوهر رو میریزن روی پشم گوسفند، میشه دوات. کریمه اینو گفت و به نوشتن ادامه داد. تو کتاب خوشنویسی کلمه های زیادی هستند که بچه ها نمی دونن معنی شون رو مثل همین "دوات" یا مثلاً "دریاب" . البته من به مریم توضیح دادم که بعضی از لغتها خیلی ادبیاتی هستند. یعنی اینکه بیشتر توی کتاب ها بکار میرن و نه در گفتار معمولی و روزمره ی آدمها؛ مثل "دریاب" یعنی بفهم و آگاه باش. سرِ "باج" هم کلی صحبت داشتیم از باج دادن و باج گرفتن..قصه های جالبی این میون پیش میاد که مفیدتر از خط تحریرین. فکر بچه ها به کار می افته. به گفتگوی روزمره ی بزرگترها انگار که بیشتر دقیق میشن. یکدفعه مثال هایی رو از جاهایی میکشن بیرون که آدم فکرش رو هم نمیکنه. اونها به همه چیز دقت میکنن حتی بچه هایی که از نظر خیلی از آدم بزرگها و معلم ها ، خنگ هستند. و خنگ بودن اونها دروغی است باورنکردنی..

 

سر بزرگ



مداد آبی پررنگ را بر داشت و در بالای صفحه یک خدای کوچک کشید. سبیل هم گذاشت اما بدون رنگ و

سه تا خورشید زرد هم در سمت راستش. شیده مسخره اش کرد و گفت خدا که سبیل ندارد. ریحانه که

خدا را مرد میدانست، از موضع خود در اثبات حقانیت خدای دور سرمه ای اش اینطور دفاع کرد که خدا

بالاست دیگه! تو آسمون. و همین برای خدا بودن خدای او کافی بود. اما شیده قانع نمیشد. از نظر

او سر 
 خدا بسیار بزرگتر باید می بود. شیده معتقد است که اگر همه ی بچه های کلاس و همه ی بچه

های مدرسه و همه ی آدمهای خیابان وهمه ی آدمهای شهر و همه ی آدمهای کشور و همه ی آدمهای

کشور های دیگر و همه ی آدمهای سیاره های دیگر، کله های خود را به هم بچسبانند، تازه میشود

اندازه ی سر خدا ... و در همین لحظه بود که ریحانه، شیده و کیانا کله های خود را به هم چسباندند؛

خنده ای سر دادند و بازی تمام شد ...

شیده شهر قارچی اش را رنگ میزد، کیانا تابلو های ورود ممنوع را یک به یک در خیابان کاغذی اش می

کاشت و ریحانه مشغول کار بر روی زمین خدا بود ...