نگین

 برای تولدم با چیزی نزدیک به دو روز تـأخیر

گلهای تازه در اومده ی باغچه ی روبرو رو که نگاه می کردم، انگار

دورش می پیچید با اون برگهای لوبیایی و تاب می خورد. می رقصید

چرخ می زد و موسیقی می رفت و ما رو با خودش می برد. چه

هماهنگی عجیبی بود میان او و گلهای ریز قرمز و آهنگی که از ما

بود..نگین، تولد امسال منو سبز کرد خواسته یا ناخواسته؛ با اون

گوشواره های همیشه بازیگوشش که به آدم لبخند می زنن..مثل همیشه

که اون هست، زندگی به من هجوم آورد و باور کردم که باید زنده شد

از نو..

 

ذهنم به تاریخ رفت و سریع به حیاط دویدم تا که آسمان را تماشا کنم اما همان ساختمان چهار طبقه باز هم مقابلم ایستاد همان ساختمان آجر سه سانتی. باز هم نتوانستم باز هم نشد.. اینکه چیزی دید آدم را مسدود میکند بد است آنهم از نوع ساختمان و از آن بدتر، از نوع بدغواره اش.. تا آنجا که میشود ماه کامل را نباید از دست داد.. دلم آسمان میخواست و حیاط ما کوچک بود. کاش می شد که به خیابان زد..

 

حاشیه

 

گُلی سه پَر؛ دور تا دورش سرخ با برگ دانه های آبی. لابه لای پرزها را

میگردم تا شبیه اش را پیدا کنم؛ تقارن اینجا معنا نمیدهد. این گلبرگ های

دور قرمز مدتهاست که گوشه ی اتاق افتاده اند و اسلیمی هایی سرمه ای

احاطه شان کرده است. به حاشیه میروم؛ جاده های کناره را میگیرم و طی

میکنم و ترمزی به ناگهان؛ در مقابل کودکی، می ایستم..چوبی از حصیر لازم

است و حیواناتی کوچک از پلاستیک و همبازی ای از جنس روزگاران

گذشته. تنها یک ماشین بنز طرحِ قدیم مانده برایم..چادری میزنم و داخل

میشوم؛ همه جا تاریک است گویی زندگی مدتهاست که از اینجا رفته.

سکوت میگوید که باید گذشت پس ماشین را آتش میکنم و به راه می

اُفتم..تمام گلهای سه پرِ دور قرمز را برانداز میکنم جاده را دور میزنم به

تمامی و محیط کامل میشود؛ بنزین تمام میشود و من می ایستم .. 

 

مهره های رنگی

 

مثل همیشه با عجله مثل همیشه دیر و مثل همیشه هیجان ممتد رسیدن. پله ها را با آخرین توان بالا میروم نفس نفس میزنم و اتوبان از زیر پاهایم عبور میکند کوهستانِ خاکستری محکم  روبرویم ایستاده لحظه ای پایین را نگاه میکنم پسر بچه ی افغانی است که دامنم را گرفته دستمال جیبی می فروشد و التماس میکند و آن دورتر نزدیک پله های فرود دخترک زیبای چشم بادامی با موهای لختِ روی صورتش بدو بدو به سمتم می آید خیره به چیزیست انگار که پشیمان شده باشد یا به فکری عمیق فرو رود بی هوا خشکش میزند رد نگاهش را میگیرم و به دستانم میرسم مچ دست چپ و دستبندی سرشار از مهره های رنگی و رد میشوم دخترک هم.. همیشه دیر است همیشه باید دوید همیشه باید منتظر تاکسی بود رد میشوم با فکری که روی پل جا گذاشتمش میخواهم برگردم نه! دیر است دستبند را در میاورم مردد می ایستم می خواهم برگردم نمیدانم خشکم زده دیر است حس میکنم که پاهایم راه میروند  از دخترک دور میشوم از خودم نیز.. همیشه دیر است..

آبسردکن

 

تیغ آفتاب است خورشید در وسط آسمان و بینهایت روز؛ از روزهای آخر بهار همانجایی که فصل ها پوست

می اندازند روزی به واقع تابستانی که در آن آب، نهایت معنای خود را داراست در یک شهر شلوغ ..

برهوتی است در راه آبِ آبسرد کن پر از مورچه هایی که ردیف ردیف می آیند و می روند. شیرِ آب به ناگاه

باز می شود مورچگان از فرط خوشحالی و از گرمای مفرط ، به سوی اضافات آب حمله می برند و سوار بر

آب، راهی فاضلاب .. کودک خنک می شود ، مورچه ها هم ..

 

                                                          

پیشواز

یکی نشسته و دیگری ایستاده بالای سرش. محو تماشای همدیگرند. مدتها بود که اینطور به هم توجه نکرده بودند. با هم مشغول غذا خوردن میشوند. گویی قدر تک تک لحظات با هم بودنشان را می دانند و میفهمند. اسارت آزارشان نمیدهد حالا که با هم اسیرند. هیچوقت اینقدر مورد توجه دیگران نبوده اند تا به حال. مردی نزدیک میشود. مردی که در چشمانش چیزیست؛ چیزی که آرامش را از آن دو میگیرد. مرد با تمام قوا آنها را میبرد در میان انبوهی از جمعیت. جایی که لبخند را میشود درتمام چهره ها دید. اما دلشوره امان آن دو را بریده. به هم نگاه میکنند. برایشان آب تازه می آورند. آب میخورند و باز هم به هم نگاه میکنند..خون کف کوچه را گرفته و خونابه جوب را. همه کماکان لبخند میزنند و صلوات میفرستند و چیزهایی میگویند شبیه ذکر. جمعیت وارد خانه میشود. در سکوت کوچه، کنار دیوار، زیر نور ریسه های رنگی و درست پایین پلاکارد، سرهاشان با چشمانی همچنان خیره به هم آرام گرفته. سلاخها هم آن طرف تر مشغول کارند بر روی بدن هاشان..خدا کند که در دیگ کله پاچه با هم بیفتند..خدا کند که قلب هاشان را باهم به سیخ بکشند آدمها!

یادشان گرامی

با همه مردم بم
خوابِ آرام شدن می بینم
در سکوتی که پس از سالی چند،
می فشارد همه را
بغض هنوز؛
که چرا رفت بدین سان به شتاب
پدر و مادر و خواهر باهم
و چرا شد همه کس،
در عجب از سفرِ بی خبرِ اینهمه دوست
و چرا تا امروز
کس ندانست کجا رفت، کجا اینهمه سقف؟

 می توانم تنها
بسکوتم با خود
لحظه ای را که در آن یاد کنم،
یاد یک ارگ به همراه همه مردم آن
و نگویم با خود
که چرا گشت چنین
قسمتِ تاریخ سازِ خشت و خاکِ این زمین..

شما یه چیزی بگین!

این روزا سرش خیلی شلوغه.. ازش که میپرسن چی کار میکنی، معمولاً میگه کار خاصی نمیکنم یا اینکه مثلاً میگه، کار بدی نمیکنم. همه چیز براش فشرده شده تو این مدت؛ از کلاس زبان گرفته تا فکرش تا زندگیش تا خواسته هاش.. معمولاً زیاد وقت کم میاره. روزاش زود شب میشه و شباش زود صبح..دیدید یه وقتایی که آدم نیاز به تمرکز شدید داره، یه سری اتفاقهایی براش پیش میاد که تمرکز رو ازش میگیره خیلی زیاد؟ این بنده خدا هم تو این گیرودار، فکرش زیاد پخش میشه این ور اون ور.. یعنی خودشم صد درصد مقصر نیست بیچاره؛ اما خب بعضی از اتفاقا باید حتماً بیفتن..بعضی هاشون خیلی خوبه؛ آدمو حسابی وسوسه میکنه اونم همچین آدمی رو..مثلاً پیشنهاد یه کار خوب، دنبال کردن جشنواره ها و گالری های به ظاهر رنگ وارنگ؛ تو این وضعیت کسالت فرهنگی، تموم کردن کتابهایی که دوستشون داره، دیدن دوستای قدیمی، فرصت آشنایی با آدمای جدید، نقاشی کردن، خوندن، نوشتن، کوه رفتن، سفر کردن ..آه...
دلش خیلی سفر میخواد.. اما نه! باید سریع حاضر بشه آخه یک ساعت دیگه فاینال داره؛ البته جدا از کلی کارای واجب دیگه ای که داره.. تو خونه راه میره و غر میزنه..مامانش بیچاره، مونده مات و مبهوت که این چرا اینجوریه! بنده خدا همیشه بهش گفته که اگر می بینی که بهت فشار میاد، چندتا کارو باهم انجام نده عزیز من! انقدر هم دور خودت الکی نچرخ.. مگه گوش میده به این حرفا..میگه من ایده آلیستم؛ همه ی چیزهای خوبو در حد کمال میخوام و میدونم که میتونم بهشون برسم؛ شما که مشکلی ندارین؟! .. کسی نیست بهش بگه پس حداقل کمتر غر بزن! البته مامانش طفلک زیاد بهش میگه ولی به ایشون بر میخوره..یکی دیگه باید بهش بگه که حالش حسابی جا بیاد..
داره از در خونه میاد بیرون.. بدو بدو میره به طرف ایستگاه اتوبوس.. گیجِ گیجه.. داره زیر لب واسه خودش جمله میسازه به انگلیسی.. امروز هم باز پنج دقیقه دیر میرسه و تاکسی ها هم خالی خالی رد میشن؛ انگار اونو اصلاً نمیبینن.. اعصابش داغونه.. دیرش شده.. از خدا میخواد که بره زیر ماشین؛ اما خدا یه موتور میفرسته براش که داره با آخرین سرعت، ورود ممنوع میاد.. اما خدا بازم حرفشو گوش نمیده! یه سانتی متر فاصله داشت با موتور. حیف شد!.. نشسته تو تاکسی. وسطای مسیره. ترسیده.. قلبش تند تند میزنه..آخه زندگیشو دوست داره هنوز..


پینوشت:
- براش دعا کنیم

 

پاییز رو به جلو در حرکت است..روزها میگذرند و نارنگی ها نارنجی میشوند و برگها نیز..زندگی در جریان است آنچنان که میباد..این روزها که باران خودش را از ما دریغ نمیکند، باید که بیشتر قدر دانست طراوتش را و باید که همراه شد..همراه پاییز، از زرد به سرخ ..به گمانم این فرمول جهانشمول است و در زمانه ای که ابرهایش دودند و بارانش اسید نیز جوابگو..پس شاید که اینگونه باید همسفر بود با طبیعت؛ آنهم در چنین زمانه ای..و چقدر خوب شهر من، تهران، ثابت میکند که میشود تازه شد از باران اسیدی حتی..و هنوز هم میشود چون پارسال ها، خاطره ساخت از همین روزهای ساده که از روزمرگی در فرارند...

 

سرش رو به آسمان طوسی رنگ و چشمانش بسته؛ با حالتی که نشان از پاکی محض میدهد، زیر لب دعا میخواند..گویا در دستانش چیزی را میفشارد.. هوا دلگیر است و باد، بر هم میزند همه چیز را..
چشمهایش را باز میکند و چاقو را برمیدارد و به یکباره خون میچکد از سر انگشتانش بی امان.. خیره به آسمانست..گرد و خاکها به گل نشسته اند.. خنده ای میزند از ته دل؛ میدود و میپرد و خیس میشود زیر این باران.. انارش سرخ است؛ درست رنگ خون!

دل کوچکش همیشه و هنوز، قبول میشود در هر امتحانی...

 

 

عجب قدرتی دارد طعم و عطر و وجود میوه نوبرانه! و من وقتی دیشب برای اولین بار در امسال، نارنگی را مزه کردم، چرا ندانستم این این حقیقت از طبیعت را؟
اما امروز و در این لحظه که عطر پوسته نارنگی - این معجزه پاییز- همه اطرافم را گرفته، به یکباره فهمیده شدم از حضور عصاره سبز درختان فصل گرم، در پوسته ای که زرد و قرمز و باران را بشارت میدهد و دانستم که گرمای مهربان تصویر پاییزی، زنده خواهد کرد امید را در ما؛ در هنگامه سرد فقدان رنگ سبز.
پس اکنون که خورشید مایل میتابد، میبویم و میبوسم تمام نارنگی های سبز را در هر کجای پاییز...

 

عبور

 

 

 

 

 

 

یک روز داغ تابستانی و در وسط مسیر یکی از هزاران رودی که اول و آخر زندگیشان، جریانیست ممتد از سرچشمه به سوی دریا، دو ماهی، که سر تا دمشان را نیاز به شناخت فراگرفته بود، در مجال بسیار کوتاهی که داشتند ناگهان دلبسته شدند. گویی میان این همه دوست نمایان هم قبیله، تنها این دو ماهی همدیگر را میشناختند. شوق رفتن و رسیدن در تک تک پولک هاشان نمایان بود؛ رفتن و رسیدنی دیگرگونه...فقط یک اشکال کوچک در کار بود؛ یکی به سوی دریا میرفت و یکی به سمت سرچشمه، یکی قزل آلای رنگین کمان بود و دیگری ماهی آزاد آبها...فقط همین!