نگین
گلهای تازه در اومده ی باغچه ی روبرو رو که نگاه می کردم، انگار
دورش می پیچید با اون برگهای لوبیایی و تاب می خورد. می رقصید
چرخ می زد و موسیقی می رفت و ما رو با خودش می برد. چه
هماهنگی عجیبی بود میان او و گلهای ریز قرمز و آهنگی که از ما
بود..نگین، تولد امسال منو سبز کرد خواسته یا ناخواسته؛ با اون
گوشواره های همیشه بازیگوشش که به آدم لبخند می زنن..مثل همیشه
که اون هست، زندگی به من هجوم آورد و باور کردم که باید زنده شد
از نو..

