برگه های آ4 را قسمت میکنم، باز هم کم آمده. به ناچار از کیمیا اجازه میگیرم تا از روی برگه هایی که پیشم دارد، 2 تا بردارم و به بچه ها بدهم..نگاهی به کاور برگه هایش می اندازد. کم شده اند. صورتش در هم میرود و او بسیار دیدنیست در این حالت..

_ خانوم، دیگه از برگه های من به هیچکی ندین، به خودم هم ندین!

حسابی در فکر فرو رفته. چند دقیقه ای را در این حالت می گذراند. دوباره پیشم می آید انگار که تصمیم جدیدی گرفته باشد:

_ خانوم ولی اگه خودمون برگه خواستیم، از برگه های خودمون به خودمون بدین ولی اگه بچه های دیگه خواستن به اونا ندین، باشه؟ ..

 

پ.ن- کیمیا اینا کلاس اولن

اتاق روشن

 

چشمان درشتش را میتوانم پشت سرم احساس کنم و دست کوچکی را که انگار

 چند دقیقه ایست که بالا رفته. هستی به مشکلی برخورده اما اصول را نمی شکند؛

 قوانین کلاس را میگویم..مثل اینکه در اتاقش اشتباهی رخ داده، حواسش نبوده و روی

 دیوار اتاق خورشید کشیده، آنقدر نورانی که نمیشود پاکش کرد..این را میگوید،

 خیالش راحت میشود و به سرعت با مداد قهوه ای پررنگ روی کاغذ میرود پیش از آن

 که من سر میزش برسم..کارش را نگاه میکنم و یک آن تمام مسائل ریز و درشت

 دنیا برایم حل میشود..هستی چیز سختی نیست، چیز بغرنجی نمیتواند باشد، نباید

 باشد، نمیخواهیم که باشد..مربعی به دور خورشید که با یک علامتِ به اضافه،

 به چهار قسمت مساوی تقسیم شده  .

 

 

دوباره كه صبح شود همه چيز از سر گرفته خواهد شد؛ سري كه با تمام سرهاي دنيا فرق دارد و من كه

مدتيست سر به هوا شده ام، سرم را در دست هايم فشار ميدهم تا با فشار افكار داخلي مقابله كرده

باشم. سرازير ميشود فكرم به جاهاي باريك و تاريكي كه هرگز تا به حال نرفته است. آدمها حالت عجيبي

به خود ميگيرند و من كه سراسر سردرد شده ام، دلم ميخواهد كه سرم را در سطل زباله اي تخليه كنم و

نفس تازه اي بكشم و چيزهاي جالبتري را بردارم..