این روزا سرش خیلی شلوغه.. ازش که میپرسن چی کار میکنی، معمولاً میگه کار خاصی نمیکنم یا اینکه مثلاً میگه، کار بدی نمیکنم. همه چیز براش فشرده شده تو این مدت؛ از کلاس زبان گرفته تا فکرش تا زندگیش تا خواسته هاش.. معمولاً زیاد وقت کم میاره. روزاش زود شب میشه و شباش زود صبح..دیدید یه وقتایی که آدم نیاز به تمرکز شدید داره، یه سری اتفاقهایی براش پیش میاد که تمرکز رو ازش میگیره خیلی زیاد؟ این بنده خدا هم تو این گیرودار، فکرش زیاد پخش میشه این ور اون ور.. یعنی خودشم صد درصد مقصر نیست بیچاره؛ اما خب بعضی از اتفاقا باید حتماً بیفتن..بعضی هاشون خیلی خوبه؛ آدمو حسابی وسوسه میکنه اونم همچین آدمی رو..مثلاً پیشنهاد یه کار خوب، دنبال کردن جشنواره ها و گالری های به ظاهر رنگ وارنگ؛ تو این وضعیت کسالت فرهنگی، تموم کردن کتابهایی که دوستشون داره، دیدن دوستای قدیمی، فرصت آشنایی با آدمای جدید، نقاشی کردن، خوندن، نوشتن، کوه رفتن، سفر کردن ..آه...
دلش خیلی سفر میخواد.. اما نه! باید سریع حاضر بشه آخه یک ساعت دیگه فاینال داره؛ البته جدا از کلی کارای واجب دیگه ای که داره.. تو خونه راه میره و غر میزنه..مامانش بیچاره، مونده مات و مبهوت که این چرا اینجوریه! بنده خدا همیشه بهش گفته که اگر می بینی که بهت فشار میاد، چندتا کارو باهم انجام نده عزیز من! انقدر هم دور خودت الکی نچرخ.. مگه گوش میده به این حرفا..میگه من ایده آلیستم؛ همه ی چیزهای خوبو در حد کمال میخوام و میدونم که میتونم بهشون برسم؛ شما که مشکلی ندارین؟! .. کسی نیست بهش بگه پس حداقل کمتر غر بزن! البته مامانش طفلک زیاد بهش میگه ولی به ایشون بر میخوره..یکی دیگه باید بهش بگه که حالش حسابی جا بیاد..
داره از در خونه میاد بیرون.. بدو بدو میره به طرف ایستگاه اتوبوس.. گیجِ گیجه.. داره زیر لب واسه خودش جمله میسازه به انگلیسی.. امروز هم باز پنج دقیقه دیر میرسه و تاکسی ها هم خالی خالی رد میشن؛ انگار اونو اصلاً نمیبینن.. اعصابش داغونه.. دیرش شده.. از خدا میخواد که بره زیر ماشین؛ اما خدا یه موتور میفرسته براش که داره با آخرین سرعت، ورود ممنوع میاد.. اما خدا بازم حرفشو گوش نمیده! یه سانتی متر فاصله داشت با موتور. حیف شد!.. نشسته تو تاکسی. وسطای مسیره. ترسیده.. قلبش تند تند میزنه..آخه زندگیشو دوست داره هنوز..


پینوشت:
- براش دعا کنیم