سرش رو به آسمان طوسی رنگ و چشمانش بسته؛ با حالتی که نشان از پاکی محض میدهد، زیر لب دعا میخواند..گویا در دستانش چیزی را میفشارد.. هوا دلگیر است و باد، بر هم میزند همه چیز را..
چشمهایش را باز میکند و چاقو را برمیدارد و به یکباره خون میچکد از سر انگشتانش بی امان.. خیره به آسمانست..گرد و خاکها به گل نشسته اند.. خنده ای میزند از ته دل؛ میدود و میپرد و خیس میشود زیر این باران.. انارش سرخ است؛ درست رنگ خون!
دل کوچکش همیشه و هنوز، قبول میشود در هر امتحانی...
+ نوشته شده در یکشنبه ۲۱ مهر ۱۳۸۷ ساعت 22:32 توسط سوده
|