عبور

یک روز داغ تابستانی و در وسط مسیر یکی از هزاران رودی که اول و آخر زندگیشان، جریانیست ممتد از سرچشمه به سوی دریا، دو ماهی، که سر تا دمشان را نیاز به شناخت فراگرفته بود، در مجال بسیار کوتاهی که داشتند ناگهان دلبسته شدند. گویی میان این همه دوست نمایان هم قبیله، تنها این دو ماهی همدیگر را میشناختند. شوق رفتن و رسیدن در تک تک پولک هاشان نمایان بود؛ رفتن و رسیدنی دیگرگونه...فقط یک اشکال کوچک در کار بود؛ یکی به سوی دریا میرفت و یکی به سمت سرچشمه، یکی قزل آلای رنگین کمان بود و دیگری ماهی آزاد آبها...فقط همین!
+ نوشته شده در سه شنبه ۲۲ مرداد ۱۳۸۷ ساعت 16:57 توسط سوده
|