چشمان درشتش را میتوانم پشت سرم احساس کنم و دست کوچکی را که انگار

 چند دقیقه ایست که بالا رفته. هستی به مشکلی برخورده اما اصول را نمی شکند؛

 قوانین کلاس را میگویم..مثل اینکه در اتاقش اشتباهی رخ داده، حواسش نبوده و روی

 دیوار اتاق خورشید کشیده، آنقدر نورانی که نمیشود پاکش کرد..این را میگوید،

 خیالش راحت میشود و به سرعت با مداد قهوه ای پررنگ روی کاغذ میرود پیش از آن

 که من سر میزش برسم..کارش را نگاه میکنم و یک آن تمام مسائل ریز و درشت

 دنیا برایم حل میشود..هستی چیز سختی نیست، چیز بغرنجی نمیتواند باشد، نباید

 باشد، نمیخواهیم که باشد..مربعی به دور خورشید که با یک علامتِ به اضافه،

 به چهار قسمت مساوی تقسیم شده  .