می شد اتفاق بیفتد.

بایست اتفاق می افتاد.

زودتر اتفاق افتاد. دیرتر.

نزدیک تر. دورتر.

برایت اتفاق نیفتاد.

 زنده ماندی به خاطر اینکه اولین نفر بودی.

زنده ماندی به خاطر اینکه آخرین نفر بودی.

به خاطر اینکه تنها بودی. به خاطر آدمها.

به خاطر اینکه چپ رفتی. به خاطر اینکه راست رفتی.

به خاطر اینکه باران گرفت. به خاطر اینکه سایه شد.

به خاطر اینکه آفتاب شد.

شانس آوردی- که آنجا جنگلی بود.

شانس آوردی- که آنجا درختی نبود.

شانس آوردی- که یک شن کش، یک قلاب، یک تیرچه، یک بیل، یک چهارچوب در، یک چرخش، یک نیم ساعت، یک لحظه...

شانس آوردی- که درست همان موقع الوار توی آب شناور بود.

روی همین اصل، به خاطر اینکه، با وجود اینکه، به رغم اینکه.

راستی چه می شد اگر دستی، پایی

 به قاعده یک سانت، به قاعده ی یک تار مو

آن طرف تر از یک اتفاق شوم؟

خب حالا که اینجایی! هنوز حیران آن گریختنی، در رفتنی

آن رَستنی

آن تعویقِ مرگی؟

یک سوراخ توی تور جُستی و جَستی؟

گوش کن!

ببین قلبت چطور توی سینه ام می زند.

.

.

.

پ.ن1-  شاعر: ویسواوا شیمبورسکا ..متولد 1923 در لهستان

مترجم: محمدرضا فرزاد

پ.ن2- خانم ویسواوا که تصویرگر کتاب کودک هم هست، در سال 1996 نوبل ادبیات گرفته.