سلام
روزها در پشت سرم قابی دارم از جنس پنجره که همیشه باز میگذارمش رو به شمال و تمام دلخوشی من از فضای فیزیکی محیط کارهمین منظره است که منتهی میشود به کوه های شهر و بعد از آن آسمان. امروز آبی آسمان کمی طوسی شده بود اما خیرگی به آفتاب همانقدر دیدم را بنفش میکرد که دیروز..
مسیر را نمیدانستم از راننده اتوبوس پرسیدم . به جای او خانم مسنی با ابروهای تازه نقاشی شده جوابم را داد و گفت که من هم مسیرم همانجاست بیا با هم برویم و من هم رفتم. تشکر کردم، چیزی نگفت. همراهش رفتم. سوار تاکسی شدیم. مسیر دوری نبود. با هم پیاده شدیم. او خیابان را نشانم داد. تشکر کردم، چیزی نگفت. خداحافظی کردم. من را ندید و یا نشنید نمیدانم باز هم چیزی نگفت و رفت خانه..
پیرزنی خمیده و فرتوت خرید کرده بود و با پای لنگان و دستهایی پر، از کنار خیابان جردن شمالی به دنبال ماشینها میدوید و التماس میکرد به خاطر خدا سوارم کنید من را برسانید. هیچ ماشینی پیرزن را ندید. پیچید در خیابانی فرعی. من هم او را ندیدم..
امروز ظهر در شلوغی میدان ولیعصر زوجی به ظاهر متشخص نظرم را جلب کردند. آقا کراوات زده بود. یک لحظه درین فکر بودم که چقدر ایندو خوش تیپ هستند که ناگهان صدایی گوش خراش از جانب مرد کراواتی حالم را به هم زد..
امروز پیرزنی در حدود سنی نوح پیامبر، با واکرش سوار اتوبوس شد. انگار انتهای تنهایی آدم را حس کردم. دلم به حالش سوخت..