و نترسیم از مرگ

امروز داشتم روزنامه میخواندم که ناگهان تیتر مطلبی تنم را لرزاند. چون بوی مرگ میداد:
بله رسم روزگار چنین است
این جمله را" کورت وونه گات" بیش از صد بار در رمان" سلاخ خانه ی شماره 5" تکرار میکند. دقیقا بعد از هر مرگی که اتفاق می افتد.سریع شروع به خواندن مطلب کردم و دیدم که بله...سرانجام خود وونه گات ،نویسنده ی امریکایی رمانهای پست مدرن،به رسم روزگار پیوست.در سن هشتادوچهارسالگی.من وونه گات را دو ترم پیش و در کلاس نقد ادبی شناختم وسه ماه با تک تک جملات سلاخ خانه ی شماره 5 زندگی کردم و لذت بردم.اعتراف میکنم که هیچوقت فکر نمیکردم از مرگ یک نویسنده ی خارجی مثل وونه گات،اینقدر متأثر بشوم.درست است که او نسبت به ما غریبه و بیگانه است اما وقتی قلمش را میخوانی ، آنقدر با او احساس نزدیکی میکنی که تمام مرزها بین تو و او شکسته میشود.به طوری که در نوشته هایش،مخاطب در عین شگفتی، با کمک نویسنده ، به کشف ذهنیت و حسی مشترک میرسد. احساس و تفکری که انسان عصر پست مدرن ، نیازمند است به تجربه کردن آن.
در ادامه و به یاد وونه گات، توصیف و تفسیری نوشته ام از رمان سلاخ خانه ی شماره ی 5( ترجمه : علی اصغر بهرامی )
سلاخ خانه ی شماره ی 5 رمانیست نیمه واقعی که در آن نویسنده با بیان علت تمایلش نسبت به نگارش چنین رمانی، آن را آغاز کرده و خاطرات زمان جنگ خود و بمباران شهر درسدن را، بهانه ای برای نوشتن این رمان قرار داده است. در این حین او از خاطرات دوست همرزمش نیز استفاده میکند و سعی دارد تمام آنچه را که در جنگ شاهدش بوده، به ثبت برساند. وونه گات برای این منظور از شخصیتی به نام "بیلی پیل گریم"بهره میبرد که در زمان جنگ، یکی از همرزمانش بوده و داستان از زبان وی نقل میشود. به موازات تعریف این خاطرات از زبان بیلی، تا حدی نیز به تعریف چگونگی زندگی روزمره ی او پرداخته میشود. همچنین از سیاره ی ناشناخته ای به نام" تراآلفامادور" که تنها بیلی آن را میشناسد.موجودات این سیاره در نظر بیلی بسیار عجیب و در عین حال جالب مینمایند.در تمام طول داستان ، هر چه بیلی سعی دارد دیگران را به وجود چنین سیاره ای بیاگاهاند،اما نه تنها هیچکس حرف او را باور نمیکند، بلکه بعضی ها حتی گمان میبرند که او دیوانه شده.
وونه گات، پیل گریم را ابزاری قرار داده برای بیان ناگفته هایش؛از جنگ ،از صلح ،از کودکی و از مرگ.پیل گریم سربازیست که درحین جنگ،به یکباره زمان برای او چند پاره میشود و از اینجاست که در بستر زمان شناور است.اما در هیچ جای کتاب نمیخوانیم که چرا به یکباره،چنین اتفاقی تنها برای بیلی رخ میدهد. شاید بدین خاطر که روح کمتر کسی،ظرفیت چنین تحولی را داراست. آشنایی بیلی با تراآلفامادور، بعد از سرگشتگی اوست در زمان. این سیاره نقطه ی قوتیست برای ذهن بیلی ؛هنگامی که از واقعیت جنگ خسته شده و همه چیز را با هم متناقض می یابد و این واقعیات تلخ، اطمینان را از او سلب کرده اند. بطوریکه به هیچکس نمیتواند اعتماد کند؛ حتی به هموطنش. اما در تراآلفامادور ،از جنگ خبری نیست. هیچ فعلی در آنجا معنای منفی ندارد. بطوریکه آنها حتی لحظه های زشت را نادیده میگیرند و همه ی ذهن خود را بر لحظه های زیبا متمرکز میکنند.آنها بر خلاف ما زمینیها، مجبور نیستند که به ساعت و تقویم ایمان داشته باشند و گذشته و حال و آینده را با هم میبینند. مرگ را فقط یک تغییر وضعیت میدانند و بعد از هر مرگی،تنها این را مگویند که بله رسم روزگار چنین است . عادت کرده اند که به اصل هر چیز نگاه کنند. به نظر آنها کوچکترین حرکت غریزی ما آدمها، اوج شکوه آفرینش است؛ بطوریکه از تماشای آن به وجد می آیند و از حال میروند.
بیلی دائما در گذار بین حال، گذشته، آینده و تراآلفامادور،سرگردان است. او در تمام طول جنگ باور میکند که بله رسم روزگار چنین است. و ما چه بخواهیم وچه نخواهیم،مرگ حقیقتیست که هر موقع بخواهد به سراغمان می آید.اما زندگی، همچنان میگوید باید زیست. بیلی این را از تراآلفامادوریها اموخته.اما روزگار هم عصر او ، یعنی همان روزگار جنگ زده، فرق مردن و کشته شدن را نمیداند و این رسم کهن خود را، با شدت هرچه تمامتر بر سرباز و مرد و زن و کودک وخانه و درخت،اعمال میکند. از این رو بیلی که در برابر قبول مرگ شرطی شده است، از وحشتناکترین جنایات جنگی تامرگ یک پشه، به عنوان رسم روزگار یاد میکند.بیلی پیل گریم عینکساز ، در انجمن های مختلف از وجود حقیقت تراآلفامادور صحبت میکند اما هیچکس او را باور نمیکند حتی نزدیکانش . حتی دخترش که پدر را به خاطر این صحبتها دیوانه خطاب میکند ؛ که البته این ناباوری نه تقصیر بیلیست وتقصیر ناباوران. چرا که ابتدا باید حقیقت را خواست و در مسیر آن حرکت کرد تا توان درک آن حاصل آید.
روحش شاد