از گفته های عراقی
عاشق با بود و نابود آرمیده بود، هنوز روی معشوق نادیده که نغمه قول "کن" او را از خوا ب عدم برانگیخت و از سماع آن، او را وجدی ظاهر شد و از آن وجد، و جودی یافت:
ذوق آن نغمه در سرش افتاد.
گفت:
عشق شوری در نهاد ما نهاد جان ما در بوته سودا نهاد
...
هرچند ندیده ام بدین دیده تو را نادیده چو دیده دوست می داشتمت
عشق مستولی شد، سکون ظاهر و باطن را ...به رقص و حرکت معنوی درآورد، که تا ابدالعابدین نه آن نغمه منقضی شود و نه آن رقص منقرض. چه مطلوب نامتناهیست، اینجا زمزمه عاشق همه این باشد که:
تا چشم باز کردم نور رخ تو دیدم تا گوش برگشادم آواز تو شنیدم
پس عاشق دایم به رقص و حرکت معنویست، اگرچه به ظاهر ساکن نماید...خود چگونه ساکن تواند بود؟ که هر ذره از ذرات کاینات، محرک اوست، چه هر ذره کلمه ایست و هر کلمه را اسمی و هر اسمی را زبانی و هر زبانی را قولی و هر قولی را از محب سمعی و چون نیک بشنوی قایل و سامع یکی باشد...جنید با شبلی عتاب کرد : " سرّی که ما در سردابها پنهان میگفتیم تو بر سر منبر آشکار کردی"...
هر بوی، که از مشک و قرنفل شنوی از دولت آن زلف چو سنبل شنوی
چون ناله بلبل از پی گل شنوی گل گفته بود، گرچه زبلبل شنوی
(این نثر رو از کلیات دیوان عراقی انتخاب کردم. بخش لعمات، لمعه هجدهم. عراقی فوق العادست. تازه دو روزه که اینو فهمیدم و چقدر من عقبم...)