همه چیز تمام شد اگر تعطیلات را همه چیز فرض کرده باشیم و البته زندگی تازه در راه است و همه چیز آغاز میشود اگر همه چیز را روزهای غیر تعطیل بنامیم. مدرسه، بچه ها، درس، زندگی، خیابانها، دودها، دم ها و ازدحام که چند روزی به تعطیلات رفته بود. هوا نفسی تازه کرده برای دوباره کثیف شدن و همگی با هم نفس کشیدیم این چند روز؛ نفسی عمیق.. و شکم ها پر شدند از صله ی رحم و اسکناس های نو دیگر نه از لای قرآن، که از لا به لای پول های کثیف جدا شدند و دست به دست و دوباره یقیناً چرک خواهند شد. سبزه ها پیش از آن که به هم بپیچند و گره بخورند پلاسیدند و سنبل های بنفش همه قهوه ای شدند. ماهی ها اما هنوز آب میخورند و از تکرار این واژه خسته نمیشوند..

تصمیم میگیرم به تکرار مکرراتی که زنده گی میبخشند. سعی دارم تازه باشم حتا اگر فردا بیدار شوم و ماهی ها را روی تنگ شناور ببینم. میخواهم سبز باشم اگرچه سبزه هایم هنوز به سیزده نرسیده زرد شده اند. میخواهم زندگی را هی با خودم تکرار کنم آنقدر که مجالی غیر از آن نداشته باشم..  

 

+ نوشته شده در  شنبه 12 فروردین1391ساعت 23:41  توسط سوده   | 

معشوق جان به بهار آغشته ی منی

تو شانه بزن

 

+ نوشته شده در  شنبه 5 فروردین1391ساعت 10:50  توسط سوده   | 


یک مشت برف تمیز بر میدارد و می خورد، مشتی دیگر گلوله میکند در کلاه میزد و به سر میکند آن را. جیب هایش هم از دو طرف سنگینی می کنند. به سراغ کیفش می رود؛ کیف خوردنی ها، هنوز جا دارد برای پر کردن. دیر است و باید شتاب کرد. همه سوار اتوبوس شده اند و دارند ما را صدا میزنند. من گلویم را پاره می کنم از دور و او جواب نمی دهد و با سرعتی مثال زدنی، می روبد.. انگار که سمعکش خیس خورده است در هیاهوی گوله های برف..

+ نوشته شده در  شنبه 15 بهمن1390ساعت 13:54  توسط سوده   | 

 

برچسب ستاره را به دفتر مشقش میزند

و در دلش قند آب میشود

انگار که تمام آسمان را هدیه گرفته باشد

دفتر را میبندد

و با لبخندی که ریشه در خیالاتش دارد، گاز محکمی میزند به سیب 

و به راه می افتد

عطر سیب تمام کلاس را میگیرد

و ما چشمهامان را می بندیم..

گچ درسته ای بر میدارم 

میشکنم

و با رنگ زرد بسم الله تازه ای مینویسم

روی برمیگردانم

و آنها را میخکوب به تخته می بینم 

ما تمام آن زنگ را با هم تفریح میکنیم

و خوراکی میخوریم..

 

+ نوشته شده در  شنبه 8 بهمن1390ساعت 14:16  توسط سوده   | 


از همه بیشتر اختصارش را دوست دارم که نشان از روح بلند او دارد؛ روحی که در تک تک روزهای سردِ تمامی سالها ریشه کرده و در یکی از همبن روزها و عموماً تنها یکبار در سال، به هیئت مادی در می آید و به ما لبخند میزند و هر چه بیشتر خودش باشد خوش حالتر است..

آدم برفیِ امسال من، شخص بسیار محترمیست و خاصیتی شدیداً انسانی دارد. به قله ی کوه نگاه میکند همانجا که نور طلایی روز، نوک صخره ها را نارنجی کرده. او آرام خوابیده و با لبخندی گشاد همه را به خنده وامیدارد. حرارت پنهان در ذغال های نیم سوز نگاهش آدم را گرم میکند و بسیار خوش حال است از اینکه یک بینی واقعی دارد و هویجی در کار نیست..

او سال گذشته هم از گردن به بالا ظاهر شد البته کلاهش را هم آورده بود، کلاهی که بوی ته مانده های پاییز  میداد. امسال اما سرش بی کلاه است و ما توانسته ایم بخشی از موهای قهوه ای او را ببینیم..

چگونگی مواجهه ی من با آدم برفیِ سال بعد را  تنها خدا میداند و آدم های برفی..


+ نوشته شده در  دوشنبه 3 بهمن1390ساعت 14:2  توسط سوده   | 


دلم که هوای گاهی وقت هایت را میکند،
یاد گاه های دیگری از اوقاتت می افتم که دلم نمی خواهد

به یادهای گاه به گاه هم اعتباری نیست
همانطور که به تو
همانطور که به من اعتباری نبود

ومن تمام اعتبارهای دنیا را هر روز در بچه ها و در دروغ هاشان می بینم

و صاف میشود فُرم همه ی علامت های سؤالم
نقطه اش را نگه میدارم وتنها تعجب میکنم
وگاهی هم فقط نقطه میگذارم..

و تمام میشود

و آغاز میشود
همه چیز از سر خط
خطی که از میلیون ها نقطه تشکیل شده
نقطه های صمیمی

.                 .      .    .  ...................................
......................................

+ نوشته شده در  یکشنبه 18 دی1390ساعت 14:3  توسط سوده   | 

 

برگه های آ4 را قسمت میکنم، باز هم کم آمده. به ناچار از کیمیا اجازه میگیرم تا از روی برگه هایی که پیشم دارد، 2 تا بردارم و به بچه ها بدهم..نگاهی به کاور برگه هایش می اندازد. کم شده اند. صورتش در هم میرود و او بسیار دیدنیست در این حالت..

_ خانوم، دیگه از برگه های من به هیچکی ندین، به خودم هم ندین!

حسابی در فکر فرو رفته. چند دقیقه ای را در این حالت می گذراند. دوباره پیشم می آید انگار که تصمیم جدیدی گرفته باشد:

_ خانوم ولی اگه خودمون برگه خواستیم، از برگه های خودمون به خودمون بدین ولی اگه بچه های دیگه خواستن به اونا ندین، باشه؟ ..

 

پ.ن- کیمیا اینا کلاس اولن

+ نوشته شده در  چهارشنبه 23 آذر1390ساعت 13:0  توسط سوده   | 

 

چشمان درشتش را میتوانم پشت سرم احساس کنم و دست کوچکی را که انگار

 چند دقیقه ایست که بالا رفته. هستی به مشکلی برخورده اما اصول را نمی شکند؛

 قوانین کلاس را میگویم..مثل اینکه در اتاقش اشتباهی رخ داده، حواسش نبوده و روی

 دیوار اتاق خورشید کشیده، آنقدر نورانی که نمیشود پاکش کرد..این را میگوید،

 خیالش راحت میشود و به سرعت با مداد قهوه ای پررنگ روی کاغذ میرود پیش از آن

 که من سر میزش برسم..کارش را نگاه میکنم و یک آن تمام مسائل ریز و درشت

 دنیا برایم حل میشود..هستی چیز سختی نیست، چیز بغرنجی نمیتواند باشد، نباید

 باشد، نمیخواهیم که باشد..مربعی به دور خورشید که با یک علامتِ به اضافه،

 به چهار قسمت مساوی تقسیم شده  .

 

+ نوشته شده در  شنبه 19 آذر1390ساعت 15:31  توسط سوده   | 

 

دوباره كه صبح شود همه چيز از سر گرفته خواهد شد؛ سري كه با تمام سرهاي دنيا فرق دارد و من كه

مدتيست سر به هوا شده ام، سرم را در دست هايم فشار ميدهم تا با فشار افكار داخلي مقابله كرده

باشم. سرازير ميشود فكرم به جاهاي باريك و تاريكي كه هرگز تا به حال نرفته است. آدمها حالت عجيبي

به خود ميگيرند و من كه سراسر سردرد شده ام، دلم ميخواهد كه سرم را در سطل زباله اي تخليه كنم و

نفس تازه اي بكشم و چيزهاي جالبتري را بردارم..

+ نوشته شده در  شنبه 12 آذر1390ساعت 20:30  توسط سوده   | 

 

این من هستم، دختر زیبای آینه ها. آب هم همین را میگوید و هر چیز شفافی نیز. رنگ ها برآنند

تا نشانم دهند و من میتوانم که تمامشان را در خود بریزم..

همه ی دخترها دست بکار شدند. با دقت به هم نگاه میکردند و سؤال های بسیاری داشتند که

جوابهای دقیقی را میطلبید. آرینا کلی فکر کرد تا از بین مشکی و قهوه ای تیره، مشکی را برای

موهایش انتخاب کند درحالی که موهای آرینا از مشکی کمی قهوه ای تر بود. آزادی در دنیای

کاغذ چون همیشه جریان داشت بطوریکه حِلمای کوچک، ادامه ی موهای بلندش را در پشت

صفحه کشیده بود. هلیای تپل، لاغر بود و خال درشت و زیبای روی پیشانی روناک، محو شده

بود. سارینا دامنی از رنگین کمان به تن داشت و آتنا تمام وجودش سبز شده بود. آلما در چمنزار

سیر میکرد و فاطمه در اعماق دریا کنار ماهیها. شیده، مسافر کوچولوی کلاس که تنها یک

شالگردن کم دارد، حیواناتی را در پشت بوته های کاغذی اش پنهان کرده بود؛ کسی چه میداند

شاید در آن میان روباهی بود که منتظر رسیدن ساعت چهار بعدازظهر است.. مهتاب شدیداً

مشغول رنگ آمیزی پاهایش بود؛ چهارتا پا و دو جفت کتونی آلستار. و من از حیرت هر دو پایم

سست شده بود..او معتقد است که دوتا پا برای بچه ی کوچکی مثل او کم است و در واقع یک

بچه با چهارتا پاراحت تر راه میرود! بسیار تلاش کردم تا مهتاب را متقاعد کنم که درست است

چهارتا پا محکم است برای ایستادن - دقیقاً مثل چهارپایه – اما با دو پا خیلی سریعتر میشود

حرکت کرد و دوید. او چیزی نگفت درحالی که داشت کفش پای چهارمش را رنگ میکرد اما

یقین دارم که در همان لحظه، تصویر یک اسب در ذهنش مجسم شد که با نهایت سرعت در حال

دویدن است. و من مستأصل بودم..

مهتاب عزیزم، خداوند تمام نعمتش را به ما موجودات دوپا بخشید و به جای آن دو پای دیگر، به

ما عقل داد فکر داد قلب داد مهربونی داد و کلی چیزهای دیگر..      

+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 آبان1390ساعت 19:26  توسط سوده   |